آن روز مطمئن بود که در جایی از دریا،ماهی بزرگی را  

صیـد خواهد کرد. پارو زنان وارد جریان آب اقیانوس شد و  

از گودالی عمیق که محل تجمع ماهی های مختلف بود،  

گذشـت. هـوا کم کم داشت روشن می شد که پیـرمـرد  

قـلاب ماهیگیری و طعمـه هایش را در آب انداخت. طعمه  

هایش از گوشت ماهی  و ساردیـن هایی بود که پسرک  

به او داده بود. طعمـه ی اول، هفتـاد و دو متـر و دومـی،  

صـد و پنـج متـر و سومـی و چهارمـی، صـد و هشتـاد و  

دویسـت و بیسـت متـر پایین رفته بودند. اینک خورشیـد  

بـالا آمده بـود و پیـرمرد، قـایق هـای کوچک دیـگری را در  

نـزدیکی ساحل که حالا دیگر به شکل خط سبز و باریک  

درآمده بود، می دید.هیچ کس مثل پیرمرد نمی توانست  

نخهای قلاب را در آب نگه دارد. 

   پیرمـرد به خود گـفـت: « فـقـط عیب کار این است که  

شانس ندارم. ولی چه کسی می داند، شاید امروز جور  

دیگری بشود!» وقتی منتظر صید بود، شاهینی را دید و  

فهمید که نا امیـدانـه به دنبـال ماهیـان پـرنـده بال است.  

دلفـین هـا هـم به دنـبـال مـاهیـان پـرنـده بال بودند. آنها  

خیلی تند شنا می کردند و در دور دست ها بودند. 

   وقـتـی پـرنده در آسمـان چرخ زد، نـخ قلاب ماهیگیری  

عقب قـایـق کشیـده شد و پـیـرمـرد مـاهـی تـون کوچک  

لـرزانـی را به درون قایق انداخت و با خود فکر کرد: « باید  

نیم کیلویـی بشود. طعمـه ی خیلی خوبی است.» و به  

نظرش خوش یمن آمد. 

   حالا دیگر آنقـدر در دریا جلو رفته بود که سبزی ساحل 

 را نمی دیـد. پیرمـرد منتظـر صیـد بـزرگ بود. 

 

   نزدیکـی هـای ظهـر، پـیـرمـرد که به طنـابهـایش نـگاه  

می کرد، دیـد یکی از چوبهـای قـلاب به شدت در آب فرو  

رفـت. دستـش را دراز کرد و طنـاب را بـه آرامـی گـرفـت.  

فهمید صد و هشتاد متر پایین تر، یک نیزه ماهی در حال  

خوردن طعمه هایش است. با صدای بلند گفت: «باز هم  

بخور! یالا یک دور دیگه بزن» و طناب را با ظرافت گرفت و  

وزن سنگین ماهی را حس کرد. آهسته گفت: «الآن یک  

دور مـی زنــد و تـمـام قـلاب را مـی بـلـعـد.» فـکـر کـرد:  

« هـمـچیـن بـخور کـه نـوک قــلاب بـرود تـوی قـلــبـت و  

بکشدت!»  

   وقتی حس کرد که نـوک قـلاب بـه دهـان مـاهـی گیـر  

کرده، طنـاب را کشیـد. با تمام نیرو و وزن بدنش به نوبت  

طنابها را تاب می داد و می کشید،ولی ماهی بالا نیامد.  

پـیـرمـرد نمی تـوانـست مـاهـی را بـالا بکشد. در عوض، 

ماهی قـایق را به آرامی به سوی شمال غربی می برد. 

   پیرمرد با صـدای بلند گفت: « کاش پسرک پیشم بود.  

مـن بـه قــلاب مـاهـی افـتـاده ام. اگـر طـنـاب را مـحکم 

می کشیـدم، پاره می شد. باز هم خدا را شکر که جلو  

می رود و پایین نمی رود.» 

 

منبع : ششم و متوسطه اول |پیرمرد و دریا ( 2 )
برچسب ها : مـاهـی ,ماهی ,قـلاب ,بودند ,طعمـه ,پیرمرد ,حالا دیگر