جایش را محکم کرد و طناب را از روی شانه اش گذراند  

و در پشتـش نگه داشت. فـکر کرد: « بـرای همیشه که  

نمـی توانـد بـرود.» امـا چهـار ساعـت گذشت و مـاهـی  

همچنـان قـایـق را با خود به آن سر دریـا می بـرد. با این  

که پیرمـرد فـوت و فـن های زیـادی می دانست، باز هم 

صبر کرد تا خود نیزه ماهی خسته شود. ماهی در تمام  

طـول شب، سرعت و جهـتش را تغـیـیـر نداد. دانـه های  

عرق روی بدن پیرمرد سرد می شد. 

   با خود فکر کرد:«تا موقعی که دارد این کار را می کند،  

نه او می توانـد بـلایی سر من بیاورد و نه من می توانم  

بلایی سرش بیاورم.» 

   اینک حرکتـشان کنـدتر و چراغهـای هـاوانـا کم سوتر  

شده بود. پیرمـرد فهـمید که به سوی مشرق می روند.  

ناگهان دلش برای مـاهی سوخت. به خودش گفت :«تا  

به حال ماهی ای به این قوی یی ندیده ام.اگر گوشتش  

خوب باشد، چه ولوله ای در بازار راه می افتد.  

   چیزی بـه روشنـایـی صـبـح نـمـانـده بـود که یـکی از  

طعمه هایش به چیزی گیر کرد. پیرمرد صدای شکستن  

چوب قـلاب را شنید. در دل تاریـکی کارد شکاری اش را  

پیدا کرد و طنابی را که از لبـه ی قایق گذشته بود، برید.  

بعد طناب کناری آن را هم بریـد، و در تاریکی دو سر آزاد  

طنابها را به هم گره زد و باز گفت:«کاش پسرک پیـشم  

بود! » اما مصـمـم شـده بـود که بـه تنـهـایی مـاهـی را  

شکست بـدهد. مـاهی، یک بار طناب را محکم کشید و  

پیرمرد با صـورت به زمین افـتـاد و گونـه اش زخمی شد.  

فـکر کـرد: « حتـمـا" سیـم قـلاب روی کوهـه ی پشتش  

لغزیده، اما نمی تواند تا ابد قایق را بکشد.» 

   هنگام طـلـوع آفـتـاب، مـاهـی به طـرف شمـال رفـت.  

خشکی دیگر از دور معلوم نبود. انگشتان پیرمرد شق و  

رق شده بود، با این حال، مـاهی خستـه نشده بود. اما  

از شیـب طنـاب پیـدا بـود که بـالاتـر آمـده است. پیرمـرد  

سعی کرد طناب را بکشد، امـا کم مـانده بود طنـاب پاره  

شود. فـکر کرد:« اگر طنـاب را تـکان بدهم، ممکن است  

قـلاب توی دهـانش بازتـر شود و مـوقع پـریـدن، قـلاب از  

دهانـش دربیـایـد.» بعـد گفـت:« مـاهی! خیلی دوست  

دارم و بـه ات احتـرام مـی گـذارم، امـا تـا غــروب امـروز  

می کشمت!»  

   مدتی بعد در حال گفتگو با پرنده ی بالای سر خودش  

بود که مـاهی دوباره تکان شدیـدی به خود داد و پیرمرد  

را تـا جلوی قـایق کشاند؛ طـوری که نـزدیک بود از قایق  

بیـرون بیفتـد. سانتیـاگو خودش و طنـاب را مـحکم نـگه  

داشـت امـا طـنـاب دسـت راستـش را بـرید. طناب را بر  

شانـه ی چپـش گذاشت و دستـش را در آب اقـیـانـوس  

شست و گفت:« ولی خیـلی یـواش کرده! » 

   گرسنه بود. چند بـاریکه از گـوشت مـاهی تون برید و  

یک تکه را در دهان گذاشت و جوید.با خود گفت:« کاش  

می توانستم به نیزه ماهی هم غذا بدهم، او بـرادر من  

است، اما باید بکشمش!» 

 

منبع : ششم و متوسطه اول |پیرمرد و دریا ( 3 )
برچسب ها : طناب ,مـاهی ,طنـاب ,پیرمرد ,امـا ,ماهی ,نیزه ماهی